هر دو اهل کاشان بودند. معلم و شاعر. "مشفق" و "سهراب" روزگاری برای بازدید از مدارس روستایی کاشان با هم سفر می کردند. سهراب بارها درخلال سفر به روستا ها به مشفق گفته بود: از شب می ترسم! بعد ها که مشفق راز این قضیه را پرسیده بود سهراب توضیح داده بود: می خواستم فقط روز حرکت کنیم تا بتوانم مناظر را نقاشی کنم. نامه نگاری های سهراب و مشفق که بالغ بر هفتاد نامه می شود گنجینه گرانبهایی است که به گفته استاد مشفق کاشانی توسط دوستی که در ایران نیست برای مطالعه قرض گرفت و دیگر پس نداد و استاد همواره حسرت استرداد این میراث گرانبها را می خورد. در این نامه ها علاوه بر مسائل خصوصی نظرات سهراب در مورد شعر نو و آثار دیگر شاعران ابراز شده که شایسته است آن دوست به خارج رفته به گونه ای به نشر آن همت کند. شعر معروف استاد مشفق کاشانی خطاب به سهراب سپهری مشهور و زیباست که در سال 1326 سروده شده است، ابیاتی از آن چنین است:

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

ورنه از اين درد و رنـج، اهرمـن مـرگ   

از در من اي " سپهـر " بي خبر آيد

مشفق وقتی در دومین همایش چهره های ماندگار برگزیده شد و مستندی از آثارش در تلویزیون به نمایش درآمد نقل می کرد: در تاکسی نشسته بودم و رادیو غزل مرا پخش می کرد راننده گفت خدا رحمتش کند مشفق دوستم بود! گفتم مشفق منم! لبخندی زد و انکار کرد. انگار باور نمی کرد از کسی هنگام حیاتش تجلیل و قدردانی شده باشد.

درگذشت استاد مشفق کاشانی "چهره ماندگار" شعر و ادبیات تسلیت باد. خدایش بیامرزد.